منم دشنام پست آفرینش نغمه ی ناجور

                                           ((خلاصه ی تحقیق))

 «مهدی اخوان ثالث» متخلص به «م. امید» از مفاخر کم نظیر و پر آوازه‌ی خراسان و ایران است. او فرزند «علی اخوان ثالث» از عطاران و طبیبان سنتی خراسان است که اصلا اهل فهرج یزد بود، اما به خراسان کوچ کرد و با دختری به نام «مریم خراسانی» ازدواج کرد. در سال 1307 شمسی «مهدی اخوان ثالث» دیده به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاه خود مشهد به پایان رساند.                                                                       «اخوان» پیش از شعر، به موسیقی روی آورد که با منع جدی پدر روبرو شد و برخلاف میل خود، موسیقی را کنار گذاشت. در سال 1326 خورشیدی رشته‌ی آهنگری هنرستان مشهد را تمام کرد. به تهران آمد و آموزگار شد و سال 1329 با «ایران اخوان ثالث»، دختر عموی خود پیوند ازدواج بست. «اخوان» سالها بعد نیز در موسسات گوناگون از جمله سازمان رادیو و تلویزیون و بنیاد فرهنگ ایران فعالیت کرد. زمانی نیز با «ابراهیم گلستان» و «فروغ فرخزاد» کار کرد و این همکاری، دوستی و صمیمیتی ویژه بین آنان ایجاد کرد. مدتی نیز در برخی دانشگاهها، ادبیات تدریس می‌کرد.                                                                                آشنایی «اخوان» با «نیمایوشیج»، او را با شعر امروز ایران و جهان آشنا ساخت. این آشنایی بعدها آنچنان عمق یافت که اورا در شمار پیروان و شناسندگان نیما و سبک او قرار داد و از میراث داران بحق «نیما» و شعر نو. در همین زمینه «اخوان» کتابهای «بدعتها و بدایع نیما» و «عطا و لقای نیما» را نوشت که در معرفی «نیمایوشیج» و دیدگاههای هنری و ادبی اوست. در نیمه‌ی دوم دهه‌ی بیست به فعالیتهای سیاسی روی آورد و در ۱۳۳۰ سرپرستی صفحه‌ی ادبی روزنامه‌ی « جوانان دمکرات» را عهده‌دار شد. در سال ۱۳۳۲ دستگیر و مدتی زندانی شد. دخترش لاله زمانی که او در زندان بود به دنیا آمد.                                                             پس از انقلاب به عضویت شورای هنرمندان و نویسندگان درآمد. در سال ۱۳۶۰ بدون دریافت حقوق و با محرومیت از پذیرفتن هرگونه شغلی، از کارهای دولتی بازنشسته شد و تا پایان عمر خویش در تنگدستی روزگار گذراند.  «اخوان» در سال ۱۳۶۹ خورشیدی به دعوت خانه‌ی فرهنگ آلمان برای اولین بار به خارج از ایران سفر کرد و در کشورهای اروپایی ازجمله آلمان، فرانسه، سوئد، نروژ و دانمارک جلسات فرهنگی و شعرخوانی داشت و مورد استقبال ایرانیان مقیم خارج قرار گرفت. چند ماهی پس از بازگشت از این سفر بود که در روز یکشنبه چهارم شهریور ماه ۱۳۶۹ در بیمارستان مهر تهران درگذشت. به خواست او و خانواده اش در جوار آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد.

 

                                                   ((تولد وکودکی))

 «مهدی اخوان ثالث» متخلص به «م. امید» از مفاخر کم نظیر و پر آوازه‌ی خراسان و ایران است. او فرزند «علی اخوان ثالث» از عطاران و طبیبان سنتی خراسان است که اصلا اهل فهرج یزد بود، اما به خراسان کوچ کرد و با دختری به نام «مریم خراسانی» ازدواج کرد. در سال ۱۳۰۷ شمسی «مهدی اخوان ثالث» دیده به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاه خود مشهد به پایان رساند.

 

                                                      ((جوانی))

 بعدازفارغ التحصیلی ازهنرستان درپلشت ورامین معلم حرفه وفن شد در سال اول دبیرستان به تشویق معلم ادبیاتش مرحوم ادیب هروی در مسابقه شعری شرکت کرده واز آن زمان شوق شعر در دل او جوانه زده اوایل به سبک خراسانی شعر می گفت واکثر سرودهایش در عشق وعاشقی ودرد فراق ووصل وعشق و ... بود. به قول خودش « شعرهایی را که می ساختم،درکاغذی پاکنویس می کردم ودر کنار چوب الف قرآن می گذاشتم که پدرم با آن، آیاتی را که هر روز پس از نماز می خواند نشانه گذاری می کرد . پدر هم چند باری شعر هایم را می خواند وبه رویم نمی آورد  در ضمن تاری هم برای خود دست وپا کرده بودم ودنگ ودینگی راه می انداختم پدرم یک روز تصمیم خود را گرفت در مورد تارکسی را که در مشهد به این هنر شهره بود آورد واز او خواست تا پس از نواختن یک پنجه زندگی خود را شرح دهد واو هم شرح حال خود را که چگونه فقر دامن او وخانواده اش را گرفته گفت. در مورد شعر هم یکی از دوستانش را که اهل ادب بود به منزل ، دعوت کرد وشعر های مرا پیش او گذاشت او هم پس از خواندن آنها پیش پدرم از من تمجید کرد» اخوان در روزگار جوانی به امور مملکت وسیاست بسیار مشتاق بود وماجراهای سیاسی که بر کشور می گذشت او را بسیار امیداوار وپرجوش وخروش ساخته بود در همان دوران بود که اخوان در مسابقه ی شعری اول شده وجایزه طلایی شعر را از دست سعید نفیسی و نیما یوشیج دریافت کرده بود شعری که اخوان برای آن مسابقه سروده بود مثنوی با این مطلع بود

                  خیر و بیا ناز پرستو بیا                                      ناز پرستوی سنخگو بیا

 چند روز مانده ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ اخوان در فیض آباد مشهد به همراه دوستانش بود در بازگشت به تربیت حیدریه اخوان در کتابفروشی چشمش به روزنامه ها می افتد و متوجه می شود که شاه فرار کرده است، واو که پراز شور سیاسی بود نتوانست خاموش بماند وبا اصرار به همراه دوستانش به مشهد برگشت با اینکه اخوان ودوستانش تصور می کردند حزب چپی ودموکرات وجمهوری خواهان این بار به پیروزی دست خواهند یافت ولی این گونه نشد ودر کودتای ۲۸ مرداد مردم با تظاهرات خود خواستار شاه شدند وبه توده ای های شتاخته شده حمله بردند اخوان بی تاب تهران بود بنابراین ۳۰ یا ۳۱ مرداد به تهران سفر کرد چند ماهی بعداز کودنا هنوز سازمان حزب از هم نپاشیده بود وفعالیتهای زیر زمینی خود را ادامه میداد کم کم حوزه ها کشف می شدند وکشف هر حوزه موجب شناخت سلولهای دیگر می شد بعد از مدت کوتاهی اخوان نیز بازداشت می شود تعداد زیاد بازداشتی ها موجب می شود تا اکثر آنها با پر کردن ندامت نامه آزاد شوند ولی اخوان از انجام این کار سرباز می زند ودر همین زمان است که در ملاقات با مادرش که برای راضی کردن او به امضای ندامت نامه آمده بود شعر :

            باز می بینم که پشت میله ها              مادرم استاده با چشمان تر

 بعد ها توسط برخی از اهل ذوق مقام های بالاتر از زندان رهایی می بابد البته با این شرط که اگر نمی خواهد ندامت نامه را امضاء کند باید با گفتن شعری کار را خاتمه دهد واو نیز شعر:

 «رندی شرا بخواره ودرویش ، همچو من               کی فکرت سیاست پر شور وشرکنم

  من تودگی نبودم و بالله نیستم                            باید گواهم ایزد وپیغامبر کنم

 سودند سربه خاک رضا کاره های قوم                  من مرد هیچ کاره چه خاکی به سرکنم»

 

                                ((اخوان و کناره گیری از احزاب))

 پس از رهایی از زندان کار معلمی را به اخوان نداند واو به وزارت کار وابسته شد کاری در آنجا نمی کرد فقط آخر وقت ها باید می رفت ودفتر حضور وغیاب را امضاء می کرد تا نشان دهد از تهران خارج نشده است .

بعد ها به دستور وزرای فرهنگ او را به یکی از دهات اطراف کاشان منتقل کردند واو چند روزی آنجا تحت نظر بود به تهران که برگشت دیگر سرکار نرفت و حقوقی هم نگرفت در همین سالهای 33و34 بود که با جمع وجور کردن مقداری پول خانه ی کوچکی در خیابان شهباز خرید وبهترین اشعار خود را در همین خانه سرود ولی آن خانه کاملا تخلیه نشده بود ویکی از بستگان صاحب خانه پیشین در آنجا می نشست به بهانه ی پیدا کردن خانه ای مناسب ولی نه تنها به زودی آن منزل را تخلیه نکرد بلکه مزاحمت های گوناگونی هم به وجود آورد اخوان شعر طلوع خود را با مشاهده ی رفتار این مرد کفتر باز و کبوتر های او سروده است.

اخوان در آن سالها در روزنامه ی ایران صفحه ادبی آن را به عهده داشت  در روزنامه ی جهان متعلق به صادق بهداد و بعد ها در مجله ی با مشاد کار می کرد. سال بعد او به گلستان فیلم پیوسته بود وبا فروع فرخزاد همکاری می کرد زندگی  و کار اخوان مدتها بر این منوال ادامه داشت تا اینکه یکی از رجال خراسان در اداره ی رادیو مقامی بالا یافت واخوان را برای کار به اداره ی رادیو دعوت کرد کار او کنترل نوارها از نظر دستوری وجمله بندی (ویراستاری)بود.

 بعد ها به اخوان از طرف همان همسایه ی ناباب تهمتی وارد شد ولی چون او تهمت ها را باور نداشت در جلسات دادگاه شرکت نکرد و به 6ماه حبس محکوم شد ودر همین مدت کوتاه در زندان بود که مجموعه ی«در حیاط کوچک پائیزی درزندان» را سرود.

در سالهای بعد از زندان یکی از علاقمندان اخوان به نام آقای جعفری در تلویزیون مقامی یافت واورا دعوت کرد وبه او پیشنهاد داد که اگر این کار را در خوزستان به عهده  بگیرد  با  فوق العاده ای  که در   آنجا   خواهد  گرفت به زندگی اش سرو سامان خواهد داد اخوان پذیرفت وبه همراه خانواده اش به آبادان رفت به جز دخترش لاله که درآن زمان در تهران  دانشجو بود. بعد از چندی دخترش لاله در نهر کرج گرفتار آب شده ومرد. با مرگ لاله او از خوزستان دل کند وبه تهران آمده وخانه به دوش شد. مدتی چند در خانه ی زنده یادحسین قدیر جم که به عنوان وابسته ی فرهنگی به افغانستان رفته بود اقامت گزید ولی با بازگشت زنده یاد دوباره خانه به دوش شد تا اینکه در سالهای 56-55 ناشرین کتابهایش با او قرارداد بستند واو با پولی که از آن به دست آورد ومختصر سرمایه ای که داشت خانه ای خرید وتا آخر عمر در آنجا زندگی کرد.

 

                                             ((اخوان پس از انقلاب))

 پس از انقلاب حقوق اخوان قطع شد وکار نشر مجموعه هایش نیز به تاخیر افتاد. در آن دوران بازار فروش کتابهای دکتر علی شریعتی بسیار گرم بود اشعار اخوان توسط یکی از بهترین و نزدیکترین دوستانش یعنی یدالله قرایی و با کمک دکتر شریعتی که بسیار مشتاق دیدار اخوان بود دوباره به ارزش واعتبار خود برگشت ولی سفارش های خانم پوران شریعت رضوی همسر دکتر شریعتی هم در دولت موقت آن زمان تاثیری نداشت وحقوق اخوان بازنگشت . هم زمان با رونق بازار اشعار اخوان حال او به ضعف گرایید ابتدا صفرایش را برداشتند وسپس معلوم شد که به مرض قند مبتلا ست.

 

                                         ((خصوصیات اخوان))

 ۱- گشاده دست وپرسفره: اخوان فردی گشاده دست بود وبه مهمانی افراد غیر دوست نمی رفت رنج او در اواخر زندگی اش از این بود که روزگار او در تنگ دستی می گذشت ونمی توانست آن چنان که باید یاران را بنوازد.

 

۲-اخوان دیر آشنا: به سختی با افراد تازه آشنا می شد ودر جمعی که فردی غیر آشنا در آن بود وارد نمی شد، دوستانش باید از قبل در مورد آن فرد ناآشناصحبت می کردند تا او راضی به آمدن می شد اگر طرف ثروتمند ومرفه بود کج خلقی می کرد و می گفت «کم دیده ام ثروتمندی اهل دل هم باشد» ولی برعکس با مردم کوچه به آسانی یکی می شد و از آنها چیز می آموخت.

 

۳-پرکار وپرمطالعه : در کتابخانه ی او چندین هزار جلد کتاب وجود داشت وبه زحمت می شد کتابی یافت که او آن را نخوانده باشد کتابهای رمان ومجموعه شعرهای تازه را نمی خواند مگر خیلی کم، مگر اینکه فرد آشنایی که قبلا آن را خوانده آن کتاب را به او پیشنهاد می کرد.

 

۴- اخوان وشعرش : به اشعارش اهمیت می داد وانتظار داشت اگر کسی از دوستان در جمعی می خواهد شعر او را بخواند قبلا چند بار در خلوت وتنهایی تمرین کند برای اشعار دیگران هم همین عقیده را داشت . مرتب در اشعار خود تجدید نظر می کرد وبه موازات آن اندیشه های خود را نیز اصلاح می کرد وتغییر می داد.

 

۵-  نجابت : نجابت وشرم از اشعار او می بارد به جز چند شعر در ارغنون که شاید خود او هم از آن ها راضی نبود خامی وسرکشی مال دوران ناآگاهی وجوانی اوست وبه تدریج که پخته می شود قامتش را شکسته تر می یابیم هزل وهجو در شعرش وجود ندارد اگر هم چند تا شعر در هجو کسی گفته آن ها را منتشر نکرده مگر در کتاب « تورا ای کهن بوم وبردوست دارم». در سال های 35-34 به مفاخرت دکتر مهدی حمیدی تاخته بود که در اواخر عمر زندگی از این کار بسیار شرمنده بود از شعر عماد وشهریار لذت می برد.

 

۶- حرمت پیران ودرگذشتگان : بعد احساسی اخوان بر بعد منطقی او می چربید و به قول خود که می گفت:«حافظه ام اهل گذشت نیست ولی عاطفه ام اهل گذشت است.» حتی غزل هایی که در جواب امیری فیروز کوهی سروده بود را با درگذشت و فوت او به فراموشی سپرد وچاپ نکرد (گویا امیری، نیما واخوان وشعر نویی ها را مورد حمله قرارداده بود)

 

۷- اخوان وشهرت: اخوان همیشه از دردسرهایی که شهرت برای او به بار آورده بود گله می کرد وتا آنجا که می توانست از ملاقات ها ودیدارها فرارمی کرد.

 

۸- سیرجهان در نگرش اخوان: همان طور که رفت اشعار نوجوانی او که بیشتر در ارغنون دیده می شود مضامین عاشقانه دارد، بعد ها او وارد افراطی ترین گروه های سیاسی می شود از آن پس شعرش رنگ و بوی سیاسی و به دوراز درد جامعه می گیرد، مقوله ی شعر برخا سته از درد او  بعد ها در مجموعه های «آخر شاهنامه»«از این اوستا» در بهترین نوع خود دیده می شود اخوان پس از زندان اعتماد خود به گروه ها واشخاص را که دم از رهبری ودوست داشتن مردم می زدند از دست می دهد پس از کودتا ابتدا مانند فردی ناامید وبدبین می اندیشد وشعر می گوید اما به زودی راه خود را می یابد.

 

۹- امید وناامیدی : اخوان هرگز ناامید به معنای فلسفی کلمه نبود مگر چند گاهی بعد از کودتای 28 مرداد. میل به زندگی وامید دراودراوج ناامیدی نیزجرقه می زنداین مورد را در اشعار (چوی سبوی تشنه)و(قاصدک) به طرزی زیبا و نجیب می بینیم قیل وقالی که سال ها در اطراف اخوان راه انداخته بودند واو را به ناامیدی محکوم وسرزنشش می کردند از جانب کمونیست ها بود غافل از اینکه اخوان از خود آن ها فرار می کند کسی که ناامید است گریه نمی کند، دلش سنگ می شود وهمه چیز زندگی را به استهزا می گیرد همان گونه که صادق هدایت در بوف کور. نمونه هایی از امید وزیبابینی وخوب بینی های او از جهان را در تغزل های او در اشعار « ندانستن» «پیوندها وباغ ها» «از این اوستا»«حالت»«وصبح» می بینیم.

 

                                ((توانایی های اخوان در شعر))

 الف) بیان حالات توصیف ناشدنی:  اخوان بر خلاف شعرای کلاسیک وحتی بسیاری معاصران نوپرداز حالات روحی خود را درکلمات کلی توصیف نمی کند، نمی گوید خوشحالم ، شادم ، خشمگینم.بلکه او با توصیف آن حالت مانند یک نقاش، جلوه های شادی وخوشحالی وخشمگینی رابه پرده می کشد تا خواننده در مزمزه آن حالت سهیم گردد، البته این ویژه ی او نیست ، خود او در مورد نیما در بدعتها وبدایع نیما به آن اشاره کرده است ولی چیزی که در او بدیع است، آن است که حالات روحی گنگی را که حس می کند وبرای آن کلمه ندارد با آفریدن ودر هم ریختن کلماتی خاص در کام خواننده می ریزد تا خواننده آن را بچشد ،بدون این که نامی برآن حالت نهاده باشد.

 

ب) شجاعت واطمینان : این صفت را با واژه های دیگر هم خوانده اند، مانند«پرتابی بودن» یا  «الهامی بودن» وآن به این معنی است که کلمات با مصلحت اندیشی در شعر به کار گرفته نشده اند ونشان دهنده ی این هستند که شعر حالت جوشش وفوران دارد. شعر هنگامی که پرتابی باشد صنایع شعری توی چشم نمی زند در این حالت معنی فدای لفظ وصنعت نمی شود اگر زینت هائی دارد چنان است که گوئی بدون توجه و به طور طبیعی فوران داشته اند ودر حقیقت این صنعت است که فصاحت ماهرانه شاعر را بازگو کند، نه کار تقلید کنندگان بی حرف را که با یک تضاد وبا مراعات النظیر شعری بی معنی می سازند.

 

پ) منظره پردازی :

 ابر با آن پوستین سرد ونمناکش

                                        ساز او باران سرودش باد

                                                                     جامه اش شولای عریانی است

ورجزاینش جامه ای باید

                              بافته بس شعله زرد تار وپودش باد

            باغ بی برگی

                                                             خنده اش خونیست اشک امیز

                                                                                                 «زمستان»

چه حرکت وشتابی دارد چطور رنگ آمیزی مناسب به خود گرفته است! برگ ریزان را در نظر بگیرید که باد از چپ وراست برآن می تازد وبرگهای زرد وقرمز رنگ را در هم از چپ وراست بر زمین می کوبد گوئی بادبافنده ای است که جامه ای از تار وپود زرد برای باغ      می بافد انعکاس نور خورشید روی برگها برق خنده را به ذهن می آورد وشکل برگ ها هنگام افتادن، به قطرات اشک باغ تشبیه شده است ورنگین بودن برگها چنان می نماید که اشکهای خونین شده اند یا خون با اشک درآمیخته است .

 

ت) کشف دیارهای ناشناخته یا فراموش شده: بزرگترین هنر اخوان به تصویر کشیدن سرزمین های تازه در برابر خواننده است با این تجربه وتوفیق اخوان برقلمرو شعر افزوده است مانند شعر سبز ، چاووشی، آخر شاهنامه، ناگاه غروب کدامین ستاره، خان هشتم، قاصدک و بسیاری قطعات دیگر. در تمام این قطعات احساسات شاعر در شکل ولباس نو با احساسات خواننده گلاویز می شود وشگفتی پشت شگفتی می آفریند پائیز را چنان به زیبائی وتازگی توصیف می کند که ما از اینکه بهار را بیشتر دوست داریم ، شرمنده می شویم . روایت را از شیوه کلاسیک خود خارج کرده ونوعی دیگر قصه می سراید می بینیم پس از آنکه برشی از زندگی قهرمان داستان را می آورد ، عمق احساسات ونگرش خود را می تاباند.

 

                                            ((اساطیر اخوان))

 ۱- اسطوره یاس

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوادلگیر، درها بسته ، سرها در گریبان، دستها پنهان،

نفسها ابر، دلها خسته وغمگین،

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه،

غبارآلوده مهر وماه ،

زمستان است

(زمستان، «زمستان»،ص۹۹)

 

اخوان یاس مسلط بر جامعه خود را در زمستان تاریخش به روایت می نشیند یاسی مرگبار که به از خود بیگانگی افراد از هم بیگانگی جامعه وتن به ظلمتدادنش، در این شب دیجور ، منجر خواهد شد

هول سرمای ویرانگر این از هم بیگانگان رابه گوشه نشینی وخزیدن در لاکشان، برای حفظ خود از نابودی ترغیب می کند چرا که طبل ها از نوا افتاده اند ومشعله همه میدانهای شرف وحماسه- خاموش گشته است و دارها را برچیده ، خونها را شسته اند ودر مزار آباد شهر بی تپش ، پشکبنهای پلیدی رسته اند

جامعه تهی از خود – بی خروش وبیفغات ، زمان هیچ طلوعی وهیچ غروب را به انتظار نشسته است؛ وبر زمینی عقیم – طلوع خورشیدهای کاغذی ، روز مرگی زمان تسلیم را به او گوشزد می نمایند

جامعه ای خود فریب که هنگام فرا رسیدن روز بزرگ رهایی درآن شک کرد وهنوز نیز ترس شبانه روزی خود را بهبهانه گردش ناهمسان انجم وفلک وآواز ناهمخوان مرغ جادویی با سرود روز بزرگ توجیه می کند وبنای آن موعود حماسی را فقط در خوابهایش تکرار می کند مردمی ترسنده که شکستهوخسته حتی از بخاک سپاری نعش عزیزتر شهیدشان آن سول وپیام آور روز بزرگ می هراسند وبخاک سپاری او وآرزوهای او را از فاتحان سرمست، یاری مطلبند.

آیا این موقعیت مایوس تاریخی به شاعر القاء نخواهد کرد که انتظار نجات ورستگاری بیهوده است؛ واکنو نکه هیچ نادری برای درهم شکستن این بساط ظلم وزور پیدا نمیشود، ای کاش لااقل اسکندری برای به آتش کشیدن این بنای ویرانگر ظهور کند

هم ازینرو در این زمانه مرگبار که حتی آواز جفت تشنه پیوند جز فریبی برای بدام افتادنت نیست ، شاعر برآن می شود تا با خودش بنشیند و در هق هق تنهایی اش سوگ این مرثیه را بگوید این تصمیم قاطع خلل ناپذیر وتعهد شاعر با خویش است برآن می کوشد تا خود را از یادآورد همه تجربههای تلخ را دور سازد، طلوع هیچ خورشیدی را انتظار نکشد و جوانه دغدغه یی را که آنسوی دیوار یاس –گردنفراز می روید، می روید و با ز می روید – برکند اما براستی مگر می تواند؟ می پرسد وباز هم می پرسد وجوانه گردنفراز را می شکفد:

راستی آیا جائی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی ، جانی؟

دراجاقی – طمع شعله نمی بندم – خردک شرری هست هنوز؟

(آخر شاهنامه «قاصدک»،ص۱۴۸)

نه! خرک شرری نیست

در این شب رسوا، لهیب آتشی سوزان بر خانه اس درگرفته است تا صبحگاهان همه هستی اش را خواهد سوزاند وتنها خاکستری یادبود آن هجوم ویرانگر ، برجای خواهد گذاشت

شاعر بر فراز این ویرانه ها بانگ نالانش را ورد می گیرد تا خواب سنگین غنودگان در آرامش دیوارهای خارا سنگ را برشکند

جوانمردا، جوانمردا،

چنین بی اعتنا مگذر

تراباآذرپاکاهورائی دهم سوکند

بدین خواری مبین خاکستر سردم

هنوز آتشی در ژرفنای ژرف دل باقی ست ،

اگرچه اینک سراپاسردی وویرانی ودردم

(پائیز در زندان،«درین همیسایه»،ص۴۶-۴۵)

اما این ضجه های خونین ، خواب سنگی را در هم نخواهد شکست این واقعیت خفته سخت مقاوم است .پس اخوان سعی خواهد کرد تا از بیعید غمبار خویش درگذشته ای جادویی به اکنون واقعی بازگردد ، وشاید نیز یکچندی میهمان آن باشد این بازگشت فرصت خوبیست تا شاعر، شهر جدید بناشده برآن ویرانه های افتخار آفرین وهم مردمش را باز شناسد.

 ۲- اسطوره شهر

اخوان در آواردگاه شهر ،آئین جدید سودای سود وفراگشت نبرد غیر حماسی مردم با مردم، مردم با ماشین وماشین با ماشین را – بمثابه نمادین ترین بیان این اسطوره ، در طنزی تراژیک به روایت می نشیند.

شهر، بسیار خردمندانه، در تکرار روز مرگی هایی – زندگیش نام! اسطوره خویش را تکرار می کند : - روح پر فتوح سود وبتی زرد ضرب سوگند به خدای شرف ، غیرت وعدالت را سکه می زند وهمین ایمان کاسبکارانه، شهر را از شمیم گند شبتی کاغذین می آگند. لق ولق عراده های وغیژ وغاژ چرخها جانشین سم ضربه اسبان حماسه می گردد؛ رگبار مسلسل های دروگر جایگزین چکاچک شمشیرهای دلاوران افسانه می شود وفاتحان شهر با نور افکن های پر زور ، شکست شب را تدارک می بینند والبته که در غیاب یک ستاره از فساد خاک وارسته ، شب همچنان تیره وتار خواهد ماند.

اخوان،شهر را بعنوان الگوی اساطیری زمان ما وتمدن سودجویانه کنونی مورد انتقاد قرار میدهد وبا مقایسه پنداشت حماسی خویش و اسطوره بری از حماسه شهر ، در طنزی گزنده، این پرستندگان سوداگر را به خدای پر فتوحشان سوگند می دهد که یکچند ، گیریم همیشه !، شهر فتح شده را به آن گذشته ستودنی باگزدانند اما بیشک اخوان بخوبی میداند که این فاتحان غاصب بهیجوجه بازگشت از متصرفاتی را که به یمن شبیخون پیروزشان ، در آن خواب آشفته شهر ، بدست آورده اند ندارند. از اینرو در روند آن تقابل جوانمردانه حماسی ، پهلوانان اساطیریش را به نبرد این شهربندان می فرسد والبته قهرمان اساطیری از اصل خویش بدور افتاده است با مرکبی پیر وجنگ افزاری زنگ زمان خورده ، توان نبرد در میدان اکنون را نمی یابد وشاعر این تراژدی عدم تطابق بینش اساطیری کهن با زمان حاضر وشکست ناگزیر آنرا، در طنز آلود ترین بیان خویش، بروایت می نشیند.

 

۳- قهرمان اساطیری

اخوان در «مردومرکب» از دریچه امروز به گذشته های شکوهمند باستانی می نگرد وبیرحمانه کاریکاتوری گزنده از مسخ تمام عناصر و پنداشتهای اساطیری رسم می کند تا تو، در این منظر هولناک، فاجعه زمانی بیرون از اسطوره را به تماشا نشینی.

قصه به همان پرداخت داستانهای حماسی روایت می گردد اما، مبلغ پیام ، ورای- نه تنها از حساسیت متعصبانه نقادان حماسه بی بهره می باشد-که سهل است، با بیانی طنز آلود فضای داستان، سلاح آرایی قهرمان ، تکاپوی او میدان نبر، جنگ دلاورانه و سرنوشت پایانی زور آزمایان آوردگاه هایی اینچنین را به باد سخره می گیرد

اما البته همین راوی شوخ در روایت خصائل سرمایه اندوزان محتکر وهماوردان راستینشان در میدانگاه زندگی، کارگران اسیر و روستائیان درمانده رسالت بیانی واقعگرایانه وعدالتخواهانه را بدرستی وا می گذارد

از سویی قهرمان داستان غرق رویاهای گذشته ای حماسی خود را به تق وتوق سلاحی زنگار بسته مسلح می کندبریابوی پیری سوار می شود بسان رواییی شیرین از کناره بستر خواب آلود جامعه می گذرد پلک آذر زوهای غبار گرفته را گرد می افشاند ودر تطابق با خواسته های رویایی هر یک از اقشار جامعه، معانی دلخواهشان را ظاهر می سازد

سرمایه داران وزراندوزان با بینش حقیر کاسبکارانه ، او را قدر قدرتی میدانند که به نیروی اساطیریش امنیت سرکوبگرانه جامعه را برقرار وحفظ خواهد کرد رویای توسعه نظام سرمایه داری را ، در بیداری پر غریو بازار ، تعبیر می نماید

از سویی همین مرد ناجی افسانه ای خوابهای خسته فرودستان نیز هست که روز مرگی شان رابه امید طلوع روشنایی روز موعود وظهور اسطوه رهائیشان تاب می آورند تنها روستایی پاک نهاد ، بی اعتناء به این سعادت بخش شو کتمند ، خود را از چنگ رویاهای فریبنده می رهاند ومگر نه که او را توان آن هست تا با اتکاء به زمین مادر اسطوه قهرمانی رویایی را بزداید وحماسی ترین فرزندان اکنون را باز زاید ومرد ومرکب بی آنکه قهرمان آرزوهای جامعه باشد، بی هدف ، به سوی عرصه ناوری مرهوم با خویشتن ناپیدای خویش می شتابد و در خندستان بیابانی میان هیچ وپوچ آباد ، تمامی رویاهای قهرمانی و خویشتن از خود بیگانه اش را می بازد

اخوان قهرمان از خودبا خته را در بزرگداشتی آئینی به باجست روزگار وصل و باآفرینی توانمند خویش نوید میدهد :

تواند با بیند زورگار وصل

تواند بود وباید بود

از اسب افتاده او نز اصل

(از این اوستا، «قصه شهر سنگستان»، ص۲۳-۲۲)

اما بواقع این اسطوره از دورن تهی گشته وجانمایه پویای خویش را از کف داده است :

غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار

سخن پوشیده بشنو، اسب من مردهست واصلم پیرو پژمرده ست .

غم دل با تو گویم غار!

(همان، ص ۲۳)

هم از اینرو این الگوی اساطیری فراگشت آیینی میلاد ازلی وحیات ابدیش را در تطبیق با الگو تاریخمند ناممکن می داند؛ واین آگاهی دردناک او را به چاه ویل نومیدی سقوط خواهد داد.این سقوط بی فرخام، شکست و انکار تمام پنداشته های مقدس ازلی- ابدی را در پی خواهد داشت والگوی اساطیری در تردیدی عصانگرانه جوهره هستی را در تند باد پرسش های عتاب آلود خویش از جای بر می کند

این شک وانکار مبانی عقدیتی به کسستگی او از حلقه وجود می انجامد والگوی اساطیری در تبعیدی دیگر باره به دخمه تنهایی، بازتاب سئول برانگیز ناله های نوامیدانه اش را تنها امید رستگاری می یابد

... غم دل با تو گویه ، غاز!

بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟

صدا نلنده پاسخ داد:

«...آری نیست؟»

(از این اوستا،«شهرسنگستان»ص۲۵)

آیا امید رستگاری هست؛ یا نومیدی تنها امید است ؟ بی تردید «کتیبه » گویاترین پاسخ نمادین این پرسش بنیادین را برخود حک کرده است .

 

۴- اسطوه پوچی (کتیبه)

جامعه ای زندانی که حتی معیار انتخاب واختیار دوست ، همراه وهم بند در آن به فاصله زنجیرها وکشش این علاقه مشترک بستگی دارد باز یافتروح آزادیخواهانه اش ، در عملکردی رهایی طلبانه، امکان ویاعدم امکان فراگشت آیینی اسطوره آزادی را – در این کنش معنی دار ودر این مکان خاص به آزمون می ایستد .

واخوان با شناختی هشیارانه – شرایط حرکت رهایی بخش، ماهیت وکارکرد تیپ های مختلف شرکت کننده در این فعالیت اساطیری را به روایت می نشیند

رویاهای رازگون رهایی از بطن دلهره آور خواب های خوف انگیز بر می خیزد وبردیواره خاموش وجدان جامعه سر می کوید اما خفقان هراسناکی صدا را در خود می بلعد وجامعه در روند از خود بیگانگی فرساینده ای- شک، پرسش وتمامی تردیدهای خیزاننده را به فراموشی می سپارد؛ چون باید به فراموشی بسپارد

اما سنگینی زنجیرها ،آماس چرکین پاها ، خستگی وخستگی جان را به دریافت آواز رهایی یاری میدهد در بخرانی ترین شرایط آنکهزنجیرش از همه سنگینتر است- وبی تردید بیش از همگان بایدداغ جراحت آنرا تاب آورد در میان پیکار آهن وگوشت آن آواز را باز خواهد شنید. ناشونوایی اش را لعنت خواهد کرد ودیگر هم بندانش را نیز به دریافت آن آواز فرا می خواند خزان خزانبسوی تخته سنگ رازها می شتابند آن که به نسبت دیگران از قید وبندها رهاتر است ؛خواندن راز رهایی را بر عهده می گیرد:

کسی راز مرا داند

که از اینرو به آنریم بگرداند

(از این اوستا، «کتیبه » ،ص۱۱)

شوق بازگشایی این طلسم آنان را به رفتاری حماسی بر می انگیزد :

هلا، یک...دو...سه ... دیگر بار

هلا، یک ، دو، سه ، دیگر بار

عرقریزان، عزا، دشنام-گاهی گریه هم کردیم

هلا،یک، دو، سه، زینسان بارهابسیار

چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی.

وما با آشناترلذتی، هم خسته هم خوشحال،

زشوق وشور مالامال

(از این اوستا، «کتیبه » ،ص۱۲-۱۱)

آنکه پایش را سبکترین زنجیر در بند نگاه میدارد ، به جهد همه این زنجیریان درودی می گوید. از سنگ جابجا شدهبالا می رود وراز را می خواند:

چه خواندی، هان؟

[مکید آب دهانش را وگفت آرام :

-«نوشته بود

همان،

کسی راز مرا داند،

که از اینرو به آنریم بگرداند.»

(همان ص۱۳)

خواننده راز سنگ، با همان صلابت شنوندهآوای رهایی، اینبار نه ناشنوایی وناآگاهی خویش، که عملکرد عبث و بینتیجه خود را لعنت می فرستد.

در جوار دیگر هم بندانش می نشیند ، بیهوده به روشنای مهتاب می نگرد ودر شط علیل شب خود راغرق می سازد

در حاصل این پویش عبث وتلخ هیچ رازی آشکار نمی شود و نومید انه ترین معنای پوچی از عملکرد حماسی مردم زاده می شود. هم از اینروست که شاعر در شبی برفی از هم بندان زمستانش جدا می شود تاآزادانه نقش بهار قدمهایش را در برف بکارد اما این گریز دلیرانه نه به فتح راه فرهمند آزادی که به از خود بیگانگی رقص شکوهمند گامها می انجامد .

امتداد برف جای پاهای او را می پوشاندوآواز تجارب تلخ پویههایی بی حاصل در بخبندان دره نومیدی زندانیش می سازد.

شاعر، دلتنگی های اینجا را تاب نمی آورد در رگهای فسرده اش خون گرم سرزمین های آتش موج می زند خون گرم جایی که باندازه رویاهای اوجا داشته باشد وزمانش ، مکانش گستره آرمانهایش را تاب آورد آنجا که نیست وباید باشد.

 

۵-اسطوره رفتار تراژیک (چاووشی)

((چاووشی))سرود اغازست .آغاز دوباره دیدار ، رفتار وکردار.شاعر خط خط مرز رسم می کند بین چراگاههای سبز ، خانه ای امن ودورترین غبار دشت های گرم و آیین رهایی را در تقابل با آذین رهایی ، رهایی آیینی اکنون با می شناسد شهامت دیدار ، جسارت رفتار را به گامهای عصیان می بخشد بلوغ این خیزش در کردار شورشی شاعر جوانه می زند ودر جذبه ای هولناک رقص اساطیری راه نه برگشتیش در دنبال راه می آغازد شاعر می گریزد ، جسورانه می گریزد از رویای سترون خواب تشنه این شب دیجور؛ ودر طنین انداز غریو سکوت، سلام آهنگ رفتاری دیگر را می سراید.باید رفت اما کجا؟

کجا؟هرجا که اینجا نیست

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم

زسیلی زن ، زسیلی خور،

وزین تصویر بر دیوار ترسانم

درین تصویر،

عمر با سوط بیرحم خشایرشا،

زند دیوانه وار، اما نه بردریا؛

به گرده من، به رگهای فسرده ی من،

به زنده ی تو ، به مرده ی من .

(زمستان، «چاوشی» ، ص۱۵۰)

شاعر اینجا، تاریخ اینجا، را بخوبی می شناسد . از نوازش های فریبکارانه چون آزار می ترسد واز سیلی خوری که هماره ایثارگرانه گونه هایش را راست وچپ نثار شماتت های دردآلود می نماید تا سرش بر باد رود حتی از تصویر بردیوار نیز می هراسد که با شلاقی یگانه رشته از دو زنجیر ناهمخوان ، تحقیر تاریخی عدالت را بر گرده رانده ومرده نقش میزند و چاووشی جسارت اغازست-آغاز همراهی، همگامی وهمرایی:

بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانند من دلکنده وغمگیم!

من اینجا بس دلم تنگ است

بیا رهتوشه بردایم ،

قدم در راه بیفرجام بگذاریم ...

(زمستان، «چاوشی» ، ص۱۵۱)

وتو! اگر پای از پای برداری خواهی دانست کاین سفر در خلسه ای صوفیانه بسوی آسمانهای پاک نیست .تو.! نه در ذهن ودر نشئه ای زاهدانه که بیاری جسارت همین گامها، بر همین خاک، راه رهایی را بی امید بازگشت خواهی سپرد:

بیاه ره توشه بردایم،

قدم در راه بی برگشت بگذاریم؛

ببینیم آسمان«هرکجا»آیا همین رنگ است ؟

(همان ،ص۱۴۴)

شاعر با این سرشت رفتارگرایانه در سرفصل شکست ها ونومیدیها ، خود را دوباره می یابد از نو می زاید وگردشی نوین را بر مدار آن آرزوهای بزرگ می اغازد .آغازی تا... بزرگداشت آئینی کدام روز رهایی؟

                         

                              ((نظریه ها درباره اخوان))

 ۱- ابراهیم گلستان : روی هم رفته دیدگاه های گلستان از شناخت کارهای حکایت داشت نه از خود اخوان ، در کل می توان گفت گلستان از کاخ خود بر کوخ اخوان نظر افکنده است.

 ۲- رضابراهنی: درمورداخوان نظریات زیادی دارند وبیشترازطرفداران اخوان نقدمی کنند که اورابه داشتن کلامی پرقدرت مفتخرمی دانند،دکتربراهنی درمقاله ای می گوید:(... یک مسئله که درمورداخوان همیشه سوء تفاهم ایجاد، می کند«قدرت» کلامی اوست .من این قدرت را داخل «گیومه» می گذارم تا آن را عمدا به رخ بکشم، کسانی که تکیه بر زبان «قوی» اخوان می کنند، گاهی فراموش می کنند که بارها وبارها اخوان از همین زبان به اصطلاح «قدرتمند وقوی» شدیدا"لطمه خورده است وقتی که اخوان می گوید:

 

بربه کشتیهای خشم بادبان از خون

مابرای فتح سوی پایتخت قرن می آئیم

تا که هیچستان نه توی فراخ این غبارآبود بی غم را

با چکاچاک مهیب تیغهامان، تیز

غرش زهر دارن کوسهامان، سهم

پرش خاراشکاف تیرهامان، تند(؟)

نیک بگشاییم

ما بایک زبان شعر سروکار نداریم ولی موقعی که فروغ فرخزاد می گوید:

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم وانگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز رابخاطر بسپارد

پرنده مردنی ست

مابا شعر سروکار داریم به همین دلیل این شعر از « آخر شاهنامه » شعرتر است .اخوان قدرت زبانی خود را چنان به رخ می کشد که شعر از ترس پا به فرار می گذارد....)

 

۳- شفیعی کد کنی : در این لحظه هیچ تردیدی ندارم که هر هنرمند بزرگی در مرکز وجود خود ، یک تناقض ناگزیردارد . تناقضی که اگر روزی به ارتفاع یکی از نقیضین منجر شود، کار هنر مند نیز تمام است ودیگر از هنر چیزی جزمهاتهای آن برایش باقی نخواهند ماند. ... خواستگاه این تناقض همان اراده معطوف به آزادی است که در کمون ذات انسان به ودیعت نهاده شده است. ....»

بیان آقای شفیعی این معنی را می رساند که روح شعرای بزرگ در نوع باور همیشه در ستیز است وشعر آنان محصول این کشاکش است و هرگاه یکی از آن دو اوج گیرد وبر دیگری مسلط شود حضیض شاعر است چنانکه این کشاکش در حافظ بود- در ملای روم بود همین طور در اخوان نیز خود را نشان می داد بسیار نکته جالبی است که به آن توجه کرده اند .

 

۴- شمس لنگرودی : ( .... واین پیان دوره دوم – دوزه شکوهمند اخوان وآغاز دوره سوم ، اخرین دوره اخوان است که فاجعه ی تاسف بارش را در مجموعه تو را این کهن بوم وبر دوست دارم»   می بینیم راجع به دوره سوم اخوان باید گفته شود اگرچه اخوان به ظاهر سراسر این دوره را هم کم وبیش باهمان قدرت زبانی به کار ادامه میدهد؛ ولی واقعیت این است که فخامت زبانی ، دیگر فقط لایه ی نازکی ، دندان طلایی است که در پنهانش چیزی ندارد. نه اندیشه ای ژرف ، نه تصویری ناب، نه ایهام وکنایه ای، نه استعاره ای ، لفاظی است ، عبارت پردازی ، حکایت است وخاطرات واین فروپاشی تا بدانجا پیش می رود که گاه حتی ساده ترین تصاویر غلط می شود.

 

۵- سیمین بهبهانی: « میدانست که آخرین جام را می پیماید، واینکه برایش دو روزی بیش مهلت نمانده است. غروب آن جمعه را می گویم : از حالش پرسیدم: ((گفت که هرگز چنان خوش نبوده است وبا گفت که پیر وجوان به سوگش خواهند نشست))  گفتم : مباد! گفت: ((دو روزی دیگر خواهی دید شوخی پنداشتم- ودریغا که جدی تر ازآن سخنی نشنیده بود! دور روز دیگر آن شد که گفته بود »

 

۶- فروغ فرخزاد: «اخوان»، بهر حال در ردیف « نیما» و« شاملو»ست . یکی از آن آدمهایی که اگر هم دیگر شعر نگوید، به حد کافی گفته. شعر« اخوان» به شکل خیلی صمیمانه‌ای هم مال این دوره است و هم مال خود «اخوان». زبانی که او در شعرش بوجود آورده‌ برای من همیشه حالت زبان «سعدی» را دارد. مشکل است که آدم کلمات رگ و ریشه‌دار و سنگین زبان فارسی را بیاورد پهلوی کلمه‌های زبان روزانه و متداول بگذارد و هیچکس نفهمد. یعنی این کار را آنقدر ماهرانه و صمیمانه انجام بدهد که آدم بی‌ آنکه متوجه بشود، بگذرد. مثل شعر« سعدی» و کاری که او با کلمات عربی می‌کرد. اما این ظاهر شعر اوست. اصل کار حرفی است که با این کلمات زده می‌شود. حرفهای «اخوان» حرفهای کوچکی نیستند. از غزلها و قصیده‌هایش که بگذریم، آنقدر به ما نزدیک است که انگار در خودمان دارد حرف می‌زند. به نظر من او کامل است. یعنی شعرش، هم فرم دارد، هم زبان جا‌افتاده و شکل گرفته، هم محتوای قابل تعمق و هم فضای فکری و دید. فقط به نظرم می‌رسد که بعضی وقتها او خودش هم فریفته‌ی مهارتها و تردستی‌هایش در بازی با کلمات می‌شود. البته این جزء خصوصیات شعر اوست.»

 

                                         ((اخوان و سهراب))

از هم عصران اخوان ومشهور ترین آن ها می توان به سهراب سپهری اشاره کرد در مورد رابطه ی این دو گفتنی است که اخوان از اشعار سهراب خوشش نمی آمد واشعار او را به 1- ظرافت وزنانگی بیش از حد-2- دور بودن از واقعیات جامعه- 3- نمادین بود بیش از حد-4- بی مایه وبی محتوا بودن محکوم می کرد وحتی زمانی که از اخوان خواسته شد تا برای (صدای پای آب) سهراب که قرار بود یکی از دوستان سهراب در اتریش آن را چاپ کند مقدمه بنویسد انتقاد شدیدی از او وآثارش کرد که متن آن در ذیل آمده است:

 ((منوچهر عزیز

به راستی ، درست نمیدانم که این قرعه لاجرعه ، چرا به نام من افتاده است؟ به نظرم تو بدانی که من دیگر مدتهای مدید است که شعر معاصران هم سن وسال ، یا در حدود سن وسال خود را خیلی خلی کم می خوانم، شعر جوانها وجوانترها را که آن هم خیلی کمتر، مگر توصیه و نظیر دوست امتحان داده قبول ومقبولی در کار باشد، ونقد وانتقاد وسر وصدائی واز این قبیل، از دیگر دلایل وعلتهای این نخواندن ، یک دلیل یا علت اصلی این است که می ترسم ، می ترسم از بعضی اشعار ایشان خوشم بیاید گرچه این قضیه – یعنی خوش آمدن بنده – متاسفانه بسیار نادر کالمعدوم اتفاق افتاده است ومن این را از شوربختی خود می دانم نه از کم وکسر یا زیاد وحشو شعر هم سن وسالهای خود یا جوان وجوان تر ها، ولی اتفاق است دیگر، یک وقت می بینی افتاد وآدم از شعر جوانی یا هم سال وسنی خوشش آمد، آن وقت دیگر نمی شود کاریش کرد . چون در این نوشتار پیش از گفتار، صحبت از نیک یاد سهراب سپهری خواهد بود، اتفاقا شاهدی از خود همو و مربوط به او، خاطرم را فرو گرفت ونقش بر زمین کرد(مواظب«خرج از نرم»و لحن حماسی هم باش، که تعریفی از«سبک» است ، نمدانم «لوکاچ»-عقاب قرن- گفته این را ، پا «پله خانوف»قره قوش عصر- به هر حال تعریفی است ، اگرچه به نظر تو، من که آدم بی نظری هستم، تعریفی نداشته باشد) یک روز یا شبی، دوست شاعر همشهریمان را دیدم...عماد عزیزم حال واحوال وچه خبرها وکجائی مرد ... گفت دیشب در یکی از محافل عشقی خیلی موند بالا بودم ، نزدیکیهای قصر(نه زندان قصر) اتفاقا سهراب سپهری هم بود... خلاصه بگو بشنو، ساز آوراز، رقص و... از من هم خواستند شعر وغزلی وآوازی بخوانم، سینه یاری کرد وحضیض واوجی ، به قول تو از نور موجی ... خلاصه بد نگذشت، جات خالی ها راستی ، سهراب سپهری هم یک چند سطر شعر نو برای من گفت ونوشت در کاغذ کوچکی وداد به من . گفتم : بده ببینم عماد جان12 جیبش را گشت وپیدا نکرد. گفتم : خب معنی ومضمونش را بگو. گفت: حوض خانه خوشگل وماهی ها...ها، عجب حنجره ای دارد این مرد، میزند زیر چهچه .گفتم عماد جان، این که بیشتر از آن شد ، وانگهی این را که من برای تو بیست سی سال پیش تر گفته ام که : تو در حنجره صد بلبل و قمری داری، قوقوی کبوتر غمگین را می خواهی چکار؟یادت نیست؟بارها وبارها چاپ شده حالا او بلبل وقمری را جمع بسته کرده قناری، آورده دم حوض کاشی و«آبی آب» وچند ماهی هم در حوض،و... شوخی می کردیم با عماد، من قناری را هم گفته بودم، حتی روح سیاه پوش قبیله را، اما شعر کوتاه سپهری برای عماد، راستی زیبا بود. بله داشتم علت نخواندن شر معاصران را می گفتم واین که می ترسم خوشم بیاید بدتر از خوش آمدن ، بد آمدن است ، تلف و ضایع کردن وقت واحیانا" پول وباز دیتر، این« تکلیف اجتماعی شاق» که آدم مجبور شود دلائل بد آمد خود را هم بنویسید وذهن وذوق های جوان و«نسل های نو» را هم توجه دهد که از فساد وفریب بر حذر باشند وگول ظواهر وبوق وکرناهای کذائی را نخورند ، چون بنظر من فساد ذوق جوانها همان است (پیرها که رفتنی اند)وآسان پسندی ورضایت به « بدها» وقبول حکومتهای فاسد وبد وحتی جنگ وکشتارها، همان. شاید از این حرف من تعجب کنی، ولی من به آن اعتماد راسخ دارم.

باری، درباره ،زندبادش یاد، سهراب سپهری مثل بسیاری دیگر بسیار سخن ها گفته ونوشته اند که بعضی از آنها را من هم خوانده ام یا شنیده ، اخیرا در کتابچه مصاحبه ای تقریبا قدیمی ولی تازه منتشر شده با چند سال فاصله دیدم مصاحبه کننده ناصر حریری از زبان خود من هم چیزهائی نقل کرده که چون پیاده شده نوار را نیاوردند ببینم و دیر گذشته ، ذهنم از آن درو است اگر هم گفته باشم قسمت عرفان بودائی واز این حرفها را پس می گیرم من هم چیزهائی در این خصوص راجع به سهراب سپهری شنیده وبازگو کرده ام لابد، بعد از دقت بیشتر معلوم شد که از این خبرها نیست که بماند تازه ترین مطلبی که در این خصوص سهراب سپهری خواندم در چاپ تازه کتاب موسیقی شعر دکتر شفیعی کدکنی ، است که در دسترس همه هست

حالا می بینم تو همشهری خوشنویس باذوق- منوچهر امین شهیدی ، امسال دوست پارسال آشنا، آمدهخ ای رنجی برده ای ، کاری کرده ای و شعر بلند ومشهور سهراب سپهری ، شاعر ونقاش کم نظیر معصر یعنی همین صدای پای آب را با خط شکسته نستعلیق خوشت نوشته ای با حواشی زرین ومی گوئی قرار است در اطریش یا آلمان (البته شک از من است) به چند زبان ترجمه وچاپ شودکه البته فارسی آن هم طبعا باید چاپ شود چه خوب ، به راستی خوب ، مبارک است.شعر فارسی معرصر ، آن هم شعر نو را با خط خوش کسیته نستعلیق نوشتن وچاپ کردن، همین خودش کار نو وبدیعی است، حالا ترجمه ها بماند، اینها همه خوب، اما... اما ندانستم ونمیدانم از میان این همه اهل ذوق و دوستداران شعر نو، حی وحاضر، دارای عناوین ومراتب چنین وچنان، برای مقدمه نوشتن بر چنین مستطاب کتاب، چرا مرا...؟بدرستی وراستی مصداق همان از میان پیامبران جرجیس ... وانگهی مقدمه نوشتن من بر این کتاب به حسابی شاید اصلا ...چی بگویم؟قبول نیست، چون من به قول بعضی یک پا اهل ومدعی این حرفها هستم که نیستم، ممکن است رشک ببرم وغبطه بخورم(البته سعی خودم را می کنم که نخورم و نبرم غبطه ورشک به خیلی خوردنیها وبردنیها بهتر است وشکر خدا بینیازی هم بر سیری حیرت وتماشای علف خواران وهجوم هیاهوشان دیدنی تر است رشک برانگیزتر).

شعر های سهراب سپهری را – که هم سن وسال بودیم- من در جوانی در بعضی از مطبوعات ودر چند کتابش از تجربه های نخستینش در شعر نو-(در شعر قدمائی هم مقدمه ای در جوانی با یک قصیده بر کتاب مشفق کاشانی ویک کتابچه شعر قدیمی هم گویا از خودش قبلا در کاشان چاپ کرده که من نیدیده ام هیچکدام را، فقط شنیده ام وداوری نمی توانم بکنم)و- قبلا: دیده بودم بنظرم تجربه های موفقی در شعر نو نبود وسهراب هنوز داشت می آزمود. اخیرا" هشت کتاب او هم یک جا درآمد، از همان کتابهای نخستین وکتتابهای اخیرش که دیدم این اواخر خوشبختانه به سادگی وصفا و صلح برگشته ولی با هم می خواهد« چیزی دیگر»باشد، اما به شدت زیر تاثیر فروغ فرخزاد است ، همان طور نرم ونازکانه ومی خواهد لطیف و غیر عادی هم بوده باشد .

به اینجا ها رسیده بودم که شهرام ناظری خواننده خوش آواز ولطیف طبع وردیف آمخت مشهور تلفن کرد ودعوتی ، که چون مشغول نوشتن بودم عذر خواستم ، اما یادم آمد که شهران ناظری یک نوار هم از شهرهای (البته نو) سهراب سپهری خوانده وپر وبخش کرده بود نپرسیدم«سفارش» بوده یا به « اختیار ومیل» خود شهران ، در چه دستگاهی یادم نیست شهران ناظری خود میداند که من چه ارادتی به او دارم او از خوبترین وپرخواستارترین خوانندگان خوش آواز ماست (اخیرا" کردها وبعضا ترکها موسقی وآوز وسازهای ما را قبضه کرده اند واز بهترین ها در این رشته از هنر ایرانی در کشوما هستند چون خودشان هم خدای نکرده ایرانی اند، البته دوسه تهرانی خراسانی درجه اول هم داریم ) وشهران در نوار سهراب سپهری الحق نهایت کوشش خود را کرده بود ولی شعر نو برای آواز ایدل ، مان هم، چهچه ،تحریر، شور، ماهور، اوبعطاوغیره خوب جور وکودک نمی شود، تنها چیزی که از آن نوار به خاطرم مانده که در آن شهران توانسته بود داد دلی از چهچه بگیرد این مصره نو سهراب سپهری بود که های امان ایدل ، ببم:

در گلستانه چه بوی علفی میاید ، یاد آور : مژه ده ای دل که مسیحا نفسی می آید، می بینی در این جا هم سهراب در جتسجوی نادر ونگفته هاست . این کار- یعنی شعر نو آواز موسقی کهن ایرانی – در نوارهای دیگر هم امتحان نهائی ، یا نیمه نهاوی خود را داده اند، تنها سهراب را این موهبت نداده اند وتازه این کار بعد از مرگ او شده شاید خودش اگر زنده بود مانع این نا هم خوانی وشکست می شد آن حرفم ناتمام  ماند که می گفتم به نظر من – والبته بعضی دیگر هم – شعر های اخیر سهراب سپهری شدیدا زیر تاثیر شعرهای اخیر فروغ فرخزاد است یعنی دو کتاب وچندکار اخیرش از دوکتاب وچندکار اخیر فروع سخت متاثر است«بوی هجرت می آید» در ندای آغاز به خوبی یادآور«پرنده رفتنی ست » که فروغ گفته واین یک مثال است واشارت اگر حالش را داشته باشی دهها مثال وبشارت می توانی پیدا کنی اصلا در این کارهای اخیر سهراب چه اطلخاظ لیان (نگوئیم زنانه وخانمی) بگویم نازکانه بودن وظرافت ولطافت که هنجار بعضی از انواع واغراض شعر است چه وگاه طرز نگاه ، حضور فروغ را به وضوح می توان احساس کرد من از تلقید حرف نمیزنم، بلکه از تقریبا نزدیکی روح وبیان شعر سخن می گویم به اضافه دور نگه داشتن خود- وطبعا خواننده – از درد ورتجهای واقعی وبسیاری مسائل وغمهای اصلی یک کمی به جلوتر برگردیم . می خواهم بگویم شباهت وزیر تاثیر بودن سهراب ، یعنی زیر تاثیر فروغ بودن سهراب در شعرهای اخیرش در عین حال یک تفاوت قدری بزرگ با فروغ دارد البته این را نباید از یاد برد . این یک دو تفاوت به فروغ فرخزاد امتیاز والا ودرخشانی- سهل ممتنع نیز- میدهد که سهراب بن غیر رستم، در کسب آن امتیاز با کوشش و توجهی واصلا قصد وعمدی نداشت ویا اصلا در آن حال وهواها نبود ، فقط آن را می خواست که لطیف وظریف و«نازکانه»(نگوئیم خانم بچگانه که فروغ چنین نبود) باشد قصدم به هیچوجه ومطلقا مساله زن ومرد بودن نیست، فروغ، چنانکه باری گفته شده است "... مردی از صد مرد هم بیشی ، توزنی؛مرانه ای، سالاری..." بله، قصدم مساله زن ومرد بودن این دو نیست این طور هم می شود گفت – مثل خیلی چیزها که خیلی جورها می شودگفت- که سهراب بن غیر رستم ، مطلقا" نمی کوشد که نشان دهد که مرد است، اصلا گویا لزمی هم ندارد، ریش وپشمی وشمایلی ظاهرا کافی است، نقاش که این تفاوت را به خوبی نشان نمیدهد، عکس نیز، باری به طوری سهراب در امر بیتفاوتی نسبت به امر طبیعی وابلهانه مرد وزن بودن یا نبودن داشته که براستی حیرت آور است ومن شنیده ام که از قدیم الایام مردمرد بوده وزن زن، به هرحال ، قصدم مساله زن ومرد بودن در قیاس فروع و سهراب مطلقا نیست،؛ اما در مقایسه وقیاس این دو زن ومرد با هم می خواهم این را نیز بگویم که با این همه بین شعر فروع با شعر سهراب سپهری ، یک تفاوت نیمچه بزرگ وجود دارد که با فروع(که خود در آثار اخیرش ساخته پرداختهی ابراهیم گلستان بوده وپرورده او وبرآورده او من با همه حواس پرتی این طور مسائل نمیدانم چرا از یادم نمی رود؟) گفتم یک دو تفاوت نینیمچه بزرگ – نسبه به کائنات کون و فضا وخدا وغیره – بین شعر سهراب بن وفروغ وجود دارد ، که به فروع امتیاز والا ودرخشانی میدهد، که سهراب این امتیاز را مطلقا ندارد یانمی خواسته داشته باشد اینها را که قبلا گویا در همین مقال – گفته باشم؟وگفتم سهراب اصلا درصدد این نیست که بگوید مرد است یا زن است، خودش است یا فروغ ، مثل اینکه لزومی ندارد این تاکید غیر لازم اصلا بطور کلی وشیخ محمود شبستری وار اگر نگاه کنیم ، واقعا خیلی قضایا پرت از اصل تقدیرات است زمین یا، جهان در جنب این نه سقف مینا چو خسخاشی بود بر روی دریا، نگه کن تا تو زین خشخاش که زمین باشد ، چندی ، چقدری ، سزاوار است. اگر- خانم بی سبیلوآقای با سبیل – بر سبیل خود بخندی یک چنین عرفان والاای بی سبیلی داشت آن نقاش وآن شاعر ماسوف علیه، چرا بگوئیم عرفان بودائی وهندی؟نباید آلود-عرض می کنم نباید آلود- عرض ها را غرض ها ، این طور هم می شود گفت وبا سند که او قصد – اصلا قصد – راه عوضی رفتن نداشت واین خصلت بسیار پسندیده ای است به نظر من ودیگر غیر صاحب نظران مثل بنده – که انسان نخواهد راه عوضی برود. او- سهراب سپهری- بدون تردید بالاتر از این حدود تنگ وابلهانه بود، او کسی نبود که در این جامعه به خیال بعضی عقب مانده واپس گرا بخواهد به خوبی ارتجاعی بین زن ومرد فرقی بگذارد، اصلا وابدا، مطلقا استغفراله اوچنان شعر می گفت که اگر امضایش- امضای سهراب بن غیر رستم – را زیرشعرش نمی گذاشت وخدای نکرده امضای مونثی زیر می گذاشت هیچ کس در نمی یافت متوجه نمی شد پس از انقضای قرارداد وثوق الدوله که لیلی مرد است یا زن ؟ دیگر جهانی و حتی بشری بودن ، بیش و به از این ؟ دیگر اگر مرگ می خواهید بروید  ... یکجای دیگر .چه میدانم غزل بخوانید، شعر- مرده شورش نبرد، حافظ ومافظ واز جور صلواه الله علیهم اجمعین بخوانید، شعر نو اگر می خواهید خب، بگوئید ، این هم شعر نو: هی، های ، امان ای عزیزم دلم: درگلستانه چه بوی علفی می آید، امان ای دل، ماهور، شور... خیلی دارم پرت و حاشیه می روم – منوچهر عزیز- تو خودت گناه داری، سرخشت نشاندی ، که پسر یا دختربزایم، می گفتم اگر او- سهراب – امضای زنی هم پای شعرهای اخیرش بود فرقی نمی کرد، حتی به اصطلاح «عاشقانه» های او پس مساله زن ومرد مقصودم نبود ونیست، ونیز می خواهم بگویم« غمها ومسائل» فروغ فرخزاد، به نظر من بسیار والاتر ، بزرگ تر واز مقولات دیگر است زمانه ومسائل عصر وزندگی مردم زمانه در شعرش وجود به قوت خود را همه جا اعلام میدارد، همان که به نظر من – نظر دیگران برای خودشان محترم- ازیک «یک شاعر عصر»توقع باید داشت،آن هم با صدائی رسا وبیانی شعری وگیرا، که به خوبی قادر است با خواننده میانه حال هم ارتباط برقرار کند وعنوان « شعر زمانه» را ازآن خود گرداند واین همان چیزی است که در شعرهای به اصطلاح موفق اخیر(یعنی بهترین های) سهراب سپهری به کلی غایب است «آب را گل نکنیم ،آن طرف تر کفتری دارد آب می خورد، درویش دارد نان خشکش را درهمان آب گل آلود فرد می برد...» واز این قبیل حرفها – پیش کولی معلق زدن ؟ - منتهاش یک نصیحت است شعر امروز نیست. پند واندرز کلیله ای است یا بوستانی وگلستانی، خیر خواهی است، مانند آن است که مثلا واعظی بر منبر بگوید : دل درویش مستمند برآر، این رهگذر سائل در این هوای سرد لباس درستی ندارد، اگر می توانید لباسی به او بپوشانید یا بگوید : اگر نانی نمی دهید به درویش سائل ، سنگش مزنید، و نظائر این « نصیحت»ها. البته نظایر این نصیحت ها نیز به جای خود خوب ودرست است ویاآوری سودمندی، اما همانندهایش را هزاران هزار گونه گفته اند ودر شعر قدیممان – نه نو ومدرن- داریم این شعر نو و«مدرن» نیست شعر نو ومدرن زمانه ما نیست،آب را گل نکنیم؟ اگر نانی نمدهی به درویش...؟ یا وقتی می گوید:        «ده بالاترچه خوب است،آب راگل نمی کنندو...»یعنی کجامثلاروسیه؟ژاپن؟ امریکا؟ و... آخر کجاست آن ده بالاتر ،آن ناکجاابرده بالاتر کجاست؟ یک قدری قضایای پس پشت مزایا را هم بشناسیم؟ به به راستی آخر کجاست آن ده بالاتر که سهراب برای رسیدن خلق وخوی وتربیت آنان ،یادآوریمان می کند؟روسیه ؟ امریکا؟ زیردستهاشان؟که بالا نخواهند بود پس کجاست آن ناکجا؟

ببین منوچهر عزیز، مقصودم ، حتما می فهمی ، به هیچوجه انکار زیبائیها نیست. منکر زیبائی – علی الاطلاق مطلقا- خود را وذوق خود را انکار می کند مقصودم این است که بگویم : چیزهائی، اموزی، مسائلی، و خاصه درگیریها» ئی از این شعرهای به راستی معصومانه» گریخته اند ، معصومانه گریخته اند وصاحبش را غافل کرده فرار را بر قرار ترجیح داده اند امور ومسائل ودرگیریهائی که در عصر وزمانه ما به وقاحت و به صراحت وبیرحمی ، وجود وحشتناک دارند وپدر در می آورند. تو خیلی خیلی بهتر وروشن تر دنیا را وخلاصه ایران را می بینی وشناسی اصلا شغل و شمایل تو این شناخت است وخوشا تو که چنینی ، ولی من در این جا می خواهم بگویم که وقتی معنای کنائی ، استعاری ومجازی »حرف وشعر»های سهراب سپهری را بر مصادیق مقصودهای او هم منطبق(وانگ بی رنگ) وپیاده می کنیم ، نیز تازه چیزی که چیز باشد، نیست ونتواندبودولی درشعرهای سرمشق او فروغ فرخزاد هست به نیرووگیرا نیز ، گفت:

 

چواز راستی بگذری خم بود

چه مردی بود کز زنی کم بود

 

خب ، مثلا" از این جا دست چپ به پیچ ، پای دیوار اساطیر بلند ، نرسیده به گل گلبوته عاشق ، بچه تخسی رفته بر خاطرف سبز مه آلود تا از لانه نور، دوسه تا بچه گنجشکها را ، از توی لانه غمگینشان – خیلی هم غمگین- بر دارد (ولابد به قفس بیندازد، یا بفروشد که برای مادرش لقمه پائیزی مهری ببرد وقت نهارش به بهار) که کار خوبی هم البته نیست، بله اما تو از آن بچه خوب، بپرس، که پسرجان تو بگو، چون هیچکس دیگر، این غصه کم جثه ما را نخورد ، تو بگو: خانه دوست کجاست؟ واو می گوید تویا این مسجد فرشش از حصیر دوم رودخانهی فردا همه چیزش این مسجد پهلوئی در سرما لخت...» هی هی. خب که چی؟این هم «عرفان» بودائی- اسلامی او که من هم چون بعضی دیگر از آن نسنجیده وپرت در همان مصاحبه گپ زده ام .آیا اینهاست همان شعرهای مدرن؟همان در خور مقایسه با آیات آسمانی کتاب دینی مسلمانان ؟

اما از انصاف نباید گذشت، شعرهای سهراب سپهری سه خصوصیت عمده دارد ، کم نظیر: اول این که برای اغلب شعرهایش نام ها خوب زیبائی برمی گزیند(البته خیلی کسان دیگر هم درین خصوصیت بی همتا، خواسته اند همتائی کنند که ول معطل بوده اند)مثلا «شرق اندوه» یا »ورق روشن وقت» یا«جنبش واژه زیست» یا تپش سابه دوست» و بسیاری از این قبیل صید بلا قند وشگفت زیبائیها که سراسر کتابهایش- چه قدیم وچه ندیم- پر است از این گونه نامهای نادر وصیاد زیبائی ها وشنیدم یکی از ناقدان تقریبا دارز بالای بلند آوازه وتحقیقا فاضل نواندیش عصرما- که هم شطرنج باز خوبی بوده وهم به آمریکا سفر کرده وهم از نعمت زیبائی زن ودرازی قد وگردن برخوردار وخوشبه حالش است – بالنسبه «اتود»ی هم روی اسمهای اشعار این شاعر ونقاش عدیم النظیر فقید کرده ایت ودر مجلیه بسیار بسیار معتبری هم به چاپ رسانده این چنین توفیقات وسعادات کمتر نصیب هرکس هر کس می شود فی الواقع دست مریزاد که سهل است همان ... چه بگویم همان دست مریزاد دارد بقول حافظ میزاد دستی الخ من حوصله نکردم بخوانم آن تحقیق وتدقیق (از قیق خوشم نمیآید ولی ناچار...)یعنی «اتود» را ، که از هرگونه لفظی که به وزن وسجع«اتود»فرهنگی باشد، هم خوشم نمیآید وهم...زها کنیم برویم سربحث خود: واما دومین خصوصیت شعر سهراب سپهری همان است که قبلا می خواستم اشاره کنم وگویا نکردم؟ بلهحتما همان که تذکره نویسان سبک هندی – که سیصد چهار صد سال شعر فارسی در زیر بالش بود وهنوز هم بعضا هست – در تذکره هاشان گاه درباره شاعری می نویسد، مثلا" :شعرفلانی«طوری» واقع شده است) والبته به نظرم مقصودشان اینست که بگوئید : شعرش حالت خاصی »یدرک لایوصف » دارد ومرادشان بیشتر ستایش است نه نکوهش، از جمله یک صفحه شرح حال می نویسد وبعد بیتی فقط یک بیت نقل می کند فی المثل از قبیل این بیت عجیب که نمیدانم به نظر اتودگران حرفه ای وسطرنج باز سفر پیشه اهل خوب چقدر بداست.

 

از جنبش نیسم سحرگاه ، لاله

بریکدگر زدند، چون مستان پیاله ها

که چی؟ نه ایماژی نه بوی علفی ونه هیچ .

 

شعرسهراب سپهری هم براستی «طوری» واقع شده است وقصد من، سوای تذکره نویسان هندی، نه قصد ستایش ونه قصد نکوهشی است، حالا اگر ستایش مطلق نباشد، نکوهش مطلق نیز قطعا نمی خواهد باشد

همان طوری واقع شدن است، یعنی ذکر به خیال خود «واقعیت» است نظر من هیچ کاره ، نه داوری قطعی نه دادن حکمی علی اطلاق است فقط گاهی به خاطرم خطور می کند(اینجاست به خصوصیت ممدوح نخستین شعر سهراب، یعنی زیبائی نامهای اشعار او هم نظر دارم ) که مثلا همین صدای پای آب» که براستی ناجی زیباست ، درزمانه ای که غرش مهیب وبنیان کن وویرانگر توفانها وسیلها وچه وچها ، این چنین زیر و زبرکننده وبراندازنده پیر وصغیر وزن ومرد عالم است- مخصوصا پیران وصغیران- توجه کردن به صدای لطیف ونازکانه آب ، آیا خود را ودیگران را ، هم بالطبع با تبلیغات وبوق وکرن های گذایی معلوم الحاق غرب و شرق یا لااقل تنها« خود» را بله ولش به قول شما، خود را به آن در زدن (نگوئیم فریفتن) نیست؟ می پرسم فقط آیا نه چنین است ؟ این جا باید به دفاع از سهراب باید گفت بسیاری از اهنزمندانبه هیچ گناهی وقصوری اصلا بالطبیعه « حوصله» این طور حرفها را ندارند ، حوصله حرف وسرصداهای سیل وبمب وخرخر خفه کردن حیوانها وکشورهامرتع حیوانها انسان ها که داخل آن نیستند اگر خیلی باشند داخل انسانها وهمان مرتع ها هستند ، که تازه آن هم گمان نکنم باشند- را ندارند وچرا داشته باشند ؟ لطف ولطیفی وظرافت بیش و به ازین؟ وهنگامی که قریحه وطبعی ، طبیعتا تا این جد لطیف ونازکانه باشد، خب کاریش نمی شود کرد،گناهی ندارد، هست دیگر .

واما سومین خصوصیت بسیار نادر در شعر سهراب سپهری که درین خصوصیت ، نه تنها در تاریخ شعر وادب معاصر ما ، بلکه در گذشته ما هم نظیری ندارد(یا بسیار کم دارد ، بسیار بسیار کم) «سهل ممتنع» شعر گفتن اوست . سهل ممتنع، یا به قول بعضی سهل وممتنع اینست که خواننده یا رقیب ناجنس به ظواهر امر که نگاه می کند، خیال وپندار وسوسه ای می فرماید که خب این طور گفتن آسان است، سهل است، من هم می توانم مانند آن، حتی بهترش را بگویم ، ولی وقتی می خواهد نظیره اش را بگوید واحیانا می گوید تماشائی است اما چه گفتنی ! بعد خودش به خودش یا دیگران به او می گویند که خیلی پرت ودوری، محال وممتنع است که بتوانی مثل سرمشق سهل وآسانت گفته باشی ،چنان که می بینی گفته تو با آن سهل ممتنع » فرق فارث دارد وتو به طرف محال رفته ای ... حتی نقیضه یعنی پارودی آن را هم نتوانسته بگوئی ، دیگر خود دانی . شعر سهراب سپهری واقعا مصداق سهل محال است وتقلید ناپذیر در عالم جد ودوبیتی های بابا طاهر و رباعیهای خیام و بسیاری شعر های جدی دیگر نیز ازین دست است 

ولی در عالم دیگر نوعی دیگر هم از این گونه« سهل ممتنع» ها داریم اگر دیده باشی «طریقه الادب» کتاب سرهنگ صلوتی شرابی وشعر«مقراض الشعرا» که به قول فریدون توللی در مقدمه «مقراض الشعرا» خلق می گویند اشعار تو چرند، نخیر چرند نیست بلکه پرند است- از این گونه است این حضرات خیلی هم جدیدی بوده اند وجدی نوشته و سروده اند اما کارشان به کلی پارودی ونقیضه خالص از آب درآمده، آن هم از نوع بسیار مضحک وتقلید ناپذیرش.

این را هم باید انصاف داد که بسیاری از شعر های تولد ثانوی سهراب سپهری را – حتی خیلی بیش از بسیار- مردم کوچه وبازار ممکن است درست در نیابند . گرچه شعر خوب تنها برای مردم کوچه وبازار نیست، مخاطب شعر های خوب وزیبا وبلند ، ذوق های نکته یاب و ذوهن های بلندو زیبا وخوبند آنها که تا اعماق وچکادها را پس پشت ودور ونزدیک ابرها را شاخکها،آنتن ها ، رادارهای قوی و حصار نپذیرشان، به قوت در می یابند(خواهشی که دارم اینت که این حرف را – که معلوم نیست از کجا در ذهن رسوب کرده وخیلی وفقتها اعتمادی هم به آن ندارم – هرگز وهرگز در نکوهش فهم ودریافت مردم کوچه وبازار مگیر بلکه فقط در ستایش دذوق و ذهنهای بیدار وگلدسته های بلند شهرها بگیر. واضح ومنطقی است ، اصلا از احکام بدیهی خرد است گه گفتن این که حسن خوب پسری است، دلیل آن نتواند بود که حسین خوب پسری نیست، شئی... الخ) باری می خواستم بگویم شعر سهراب سپهری (گرچه می گوید که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم ... هشت کتاب 391) به هیچوجه چنان نیست که برای مردم کوچه بازار این ناحیه ، بتواند همان قدر جالب باشد که برای گلدسته های یک سرو گردن – بل بیش- بلندتر نواخی مان. بلکه گاهی ....

اخوان می خواست این مقاله را کامل کند که سفر به اروپا کار را ناتمام گذاشت .

اخوان در دوازده فروردین 1369 به سبب دعوتی که از وی شده بود به سفر اروپا رفت و بعد از 4 ماه اقامت در انگلیس ، فرانسه و... به ایران بازگشت ودر همان روزهای اولیه ی در ایران

در گذشت روحش شاد ویادش گرامی . اخوان در ملاقاتهایی که با اصغر معین بشیری داشت به او سفارش کرده بود که :

« من که مردم ، اگرشد، مرا پیش پای فردوسی به خاک بسپارید،؛ چه بهتر واگر نشد، بیرون هر بهشتی، در جائی دور دست که کسی جز خدا نشناسد تنها با عورت پوشی ، در گودالی به طول قامتم ، پیش چشم پدرم خورشید به مادرم زمین بسپارید . اگر خورشید پشت ابرها باشد و ابرها ببارند امری ومسئله ای نیست دو درخت از هر نوع که بخواهید ، به فاصله دو متر بر سرگورم بکارید تا از لاشه ی من تغذیه کنند وبرآن درختها تا مرغ شب گم کرده آشاینه ای بیاساید! یا میوه ای داشته باشد وگرسنه ای را به راحت برساند یا گلی وسایه ای بر رهگذار خسته ای هدیه کند یا دست کم هیزمی بر سرما مانده ای ببخشد.»

 

                                               ((پایان سخن))

 اخوان صمیمی ترین شاعر زمانه ماست، زندگیش هم شعر بود. با این همه بارها به شوخی می گفت کاری لغوتر وبیهوده تر از شاعری نیست!

واین حرف از آدمی که همه زندگیش را بر سر شعر گذاشته بود بسیار بعید می نمود.

با این همه از این حرف می توان برداشت امید را از شعر وشاعری، به روشنی دریافت

اگر شعر صرفا به خاطر خود شعر باشد، اگر شعر بگوئیم چون خوشمان می اید که شاعرباشیم اگر شعر هدفی جز خودش نداشته باشد وما به لذت درک شعر قناعت کنیم ؛

در واقع کاری از این لغوتر نیست!

متاسفانه بر خورد بیشتر اهل شعر با شعر جز این نیست اما این برخورد هم چیزی جز تفنن نیست . شعر می تواند نیازهای زیبایی شناختی ما را برآورده کند اما کدام آدم متفکری شعر حافظ را صرفا برای درک زیبایی های معنانی وبیانی شعر او می خواند؟ این زیبایی ها در خدمت معنایی است وهدفی ، وآن عشق است وزیبایی وکیان، عدالت است وشرف وفضیلت انسانی .هستند شاعرانی که به نفس شعر،به فرم ، وزن دورنی به تصویر واستعاره واین جور چیزها فکر می کنند اما معلوم نیست اصلا این جور چیزها را برای چه کار می خواهند

امید شیفتگان «شعر» در واقع عاشقان شهرت را میدید که از صبح تا شب، در خانه اش را از پاشنه می کند ند تا تائیده ای بگیرند، دکههای ناشران وتالارهای دانشگاهی ودفتر مجله ها انباشته بود از جویندگان طلای شعر که یکشنبه شبها با هم پالوده می خورند، سه شنبه ظهر آبگوشت وجمعه ها دسته جمعی به زیارت مقبره الشعرا می روند حساب انجمن های ادبی هم که با کرام الکاتبین است

امید با شعر زندگی کرد، مبارزه کرد، به زندانرفت ، سر به سنگ کوبید وفریاد براورد شعر برای او معنای عدالت میداد عدالت انسانی ووقتی می دید درها بسته است وقتی میدید که زندگی بر او سخت می گذرد کتابش چاپ نمی شود وفریادش به جایی نمی رسد بر می آشفت امید نمی خواستشعرش در مدح کسی باشد، جز مردم، مردم تهی دستی که دوستش داشتند، زیرا شعرش بیان درد آنها بود دانشجو راننده اتوبوس، کارمند، کاسب ، هرجا امیدرا میدیند از دیدارش شادی می کردند واسم شبشان این بود

-       استاد هوا هنوز بس ناجوانمردانه سرد است؟واو چشمهایش می درخشید، لبخندی می زد که

-       مگر سال چهار فصل ندارد؟ خوبی ، زمستان هم یکی از این فصل هاست که یعنی معنی شعر را ندیده بگیرید امید به همین برخوردها دلخوش بود وبا همین شوخی های دردناک

شعر امید را باید بارها خواند وخوب شناخت او خود، همان بی تابی است که بر شعرش پرتو افکنده است امید هنگامی که در حال شعری است با کائنات به یگانگی در می آمیزد تمام اشیاء در شعرش جام می گیرند همه چیز مقدس همه چیز خشم انگیز یاشادی آفرین می شود گاه بال در بال ملائک شنا می کند وگاه در چنگ گرگی زخمی یا کفتاری لاشخوار گرفتار می شود وچنان با آنان به گفتگو می پردازد که پنداری پریان بر او ظاهر شده اند

روح شاد باغ همسایه

مست وشیرین می خرامید وسخن می گفت

وحدیث مهربانش روی با من داشت

پیوند ها وباغ – از این اوستا

حالتهای شعر امید همه انسانی اند واشاره به یک مضوع خاص اجتماعی دارند نفرت او را به «کاروان هول وهذیان»ببینید:

تاچشم ببیند، کاروان هول وهذیان است

این کیست؟گرگی محتضر وزخمیش برگردن

وان کیست؟کفتاری زگودال آمده بیرون

سرشار وسیر از لاشه مدفون

آنگاه پس از تندر- از این اوستا

از ویژگیهای دیگر شعر امید، سیلان شعر اوست هنگامی که بافضای شعریش هماهنگ می شویم این تصویر در ذهن ما پدید می آید که امید در دریایی از شعر شنا می کند، یا شعر چون رودی در ذهن او جریان دارد

مست سرنشناس پانشناس اما لحظه پاک وعزیزی بود

نماز، از این اوستا

امید در شعرش در یک خط حرکت نمی کند ، گویی بر اسبی سرکش سوار است وبه هر سو می تازد، وزمان ومکان را در می نوردد این سیلان وجوشش در هم آمیختن زمان ومکان، در شعر های بلند روائیش ، به شعر امید حالتی غنایی (لیریک) میدهد شعر چنان پویا ودینامیک است که خواننده هرگز احساس خستگی وملال نمی کند

البته همه شعر های بلند امید، چنین نیست در بعضی هایش اطناب ، وبه قول فضلا اطناب ممل دارد  واینمزاحم یک دستی وروانی شعر است گرچه دراز گویی او اغلب برای توضیح است همین توضیحات اضافی، شعر را خسته کننده می کند می توان با یک ویرایش ، این بخشها را موقتا از شعر حذف کرد تا ساخت اصلی شعر خودش را نشان دهد مثلا در شعر «مرد ومرکب» یکی دو فراز به نظر زائد می آید(از سطر9تا18از این اوستا، چاپ ششم )من این نکته را به امید یادآور شدم اما او گویا قصد خاصی از آوردن این قسمت داشت واصلا حاضر به حذف آن نشد

باری امید شعرش راسخت بهجد می گرفت وبرشعرش حاضر به هیچ گذشت ومدارایی نبود؛ وهمین حساسیت موجب شده بود که به دشواری « انتقادپذیر»آما اگر اگر نکتهای را درست می یافت سرانجام، پس از تردید وتامل ،آن رادر شعرش رعایت می کرد با نگاهی تند واجمالی بگوییم که:

اخوان در هر دوره از زندگیش ، همان بود که شعرش روایت می کند:

کتابهای ارغنون، زمستان، آخر شاهنامه، از این اوستا، دوزخ اما سرد، در حیاط کوچک پائیز در زندان وتو را ای کهن بوم وبر دوست دارم: به ترتیب با: نواجوانی ،زودباوری و غم شکست در جوانی ، پختگی و دانایی ، پیری و طنز وسخنوری همراه است

اگر صمیمیت را انطباق روحیه شاعر با پیامهای شعرش بدانیم، آری ، اخوان صمیمی ترین شاعر زمانه ما است .

 

                          ((سال شمار زندگی مهدی اخوان ثالث))

۱۳۰۷: اسفند، تولد در مشهد.

۱۳۲۶:  خردادماه، پایان تحصیل دوره‌ی هنرستان مشهد (رشته‌ی آهنگری).

۱۳۲۶:  شروع به کار در تهران، معلمی، لویزان، سلطنت‌آباد.

۱۳۲۶:  کار در پلشت ورامین، معلمی، سکونت در تهران.

۱۳۲۹:  ازدواج با ایران(خدیجه) اخوان ثالث، دختر عمویش.

۱۳۳۰:  چاپ اول ارعنون.

۱۳۳۱:  شروع زندگانی مشترک با همسرش «ایران خانم».

۱۳۳۲:  اواخر سال، شروع خدمت سربازی (بعد از 15 روز خدمت با پرداخت 500 تومان معاف شد).

۱۳۳۳:  تولد «لاله»، دختر اولش.

۱۳۳۳:  زندان سیاسی (لاله 11ماهه بود که از زندان آزاد شد).

۱۳۳۵:  چاپ اول زمستان.

۱۳۳۶:  تولد «لولی»، دختر دوم.

۱۳۳۶:  شروع به کار در رادیو.

۱۳۳۸: تولد «توس»، پسر اول.

۱۳۳۸:  چاپ اول آخر شاهنامه.

۱۳۴۲:  تولد «تنسگل»، دختر سوم.

۱۳۴۴:  چاپ اول از این اوستا.

۱۳۴۴:  زندان به مدت شش ماه.

۱۳۴۴:  تولد «زردشت»، پسر دوم.

۱۳۴۵:  چاپ اول منظومه‌ی شکار (که نوشتن آن مدتی قبل از تاریخ چاپ و انتشار شروع شده بود).

۱۳۴۸:  چاپ اول پائیز در زندان.

۱۳۴۸:  عزیمت به خوزستان (آبادان) و شروع به کار در تلویزیون آن شهر.

۱۳۴۸:  چاپ اول عاشقانه‌ها و کبود.

۱۳۴۸ :  چاپ اول بهترین امید (گزینه‌ی اشعار و مقالات).

۱۳۴۹ :  چاپ اول برگزیده‌ی اشعار، جیبی.

۱۳۵۰ :  تولد «مزدک‌علی» پسر سوم (علی، نام پدر اخوان بود که به مزدک ضمیمه شد.

۱۳۵۳ :  درگذشت «لاله»، دختر اول (روز 26شهریور، در اثر افتادن در رودخانه‌ی جلو سد کرج).

۱۳۵۳ :  بازگشت از آبادان به تهران.

۱۳۵۳ :  شروع به کار در تلویزیون ملی ایران.

۱۳۵۴ :  چاپ اول آورده‌اند که فردوسی... (کتاب کودکان).

۱۳۵۵ :  چاپ اول درخت پیر و جنگل.

۱۳۵۵ :  چاپ اول درحیاط کوچک پاییز در زندان.

۱۳۵۶ :  شروع به تدریس ادبیات دوره‌ی سامانی و ادبیات معاصر در   دانشگاههای تهران، ملی و تربیت معلم.

۱۳۵۷ :  چاپ اول بدعت‌ها و بدایع نیمایوشیج.

۱۳۵۷ :  چاپ اول دوزخ اما سرد.

۱۳۵۷ :  چاپ اول زندگی می‌گوید اما باید زیست.

۱۳۵۸ :  شروع به کار در سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی (فرانکلین سابق).

۱۳۶۰ : آغاز دوره‌ی بازنشستگی (بازنشاندگی؟) بدون حقوق از کلیه‌ی مشاغل دولتی. این دوران تا آخرعمر اخوان ادامه یافت.

۱۳۶۱ :  چاپ اول عطا و لقای نیمایوشیج.

۱۳۶۸ :  چاپ اول ترا ای کهن بوم وبر دوست دارم.

۱۳۶۸ :  چاپ اول گزینه‌ی اشعار، انتشارات مروارید.

۱۳۶۹ : سفر به خارج از کشور (اولین و آخرین سفر) به دعوت «خانه‌ی فرهنگ آلمان»، برگزاری شب شعر از تاریخ 4 تا 7 آوریل (16 تا 18 فروردین)، سفر به انگلیس، دانمارک، سوئد، نروژ، بازگشت به دانمارک، سفر به فرانسه به دعوت «انستیتوی ملی تمدنهای شرقی»، سفر مجدد از فرانسه به انگلیس و بازگشت به ایران.

۱۳۶۹ :  ورود به ایران در تاریخ 29 تیرماه

۱۳۶۹ : ساعت 10/30 شب یکشنبه 4 شهریور ماه، فوت در «بیمارستان مهر» در تهران.

۱۳۶۹ : روز سه شنبه 6 شهریور ماه، انتقال جنازه به «بهشت‌زهرا» برای شست و شو.

۱۳۶۹ : دوازدهم شهریور، انتقال جنازه از سردخانه‌ی بهشت زهرا به مشهد (توس) و دفن آن در جوار آرامگاه نیای بزرگش حکیم ابوالقاسم فردوسی، در باغ شهر توس.

 

 

                                              ((آثارنثراخوان))

 ارغنون، انتشارات تهران، (۱۳۳۰)

زمستان، انتشارات زمان، (۱۳۳۵)

آخر شاهنامه، انتشارات زمان، (۱۳۳۸)

از این اوستا، انتشارات مروارید، (۱۳۴۵)

منظومه شکار، انتشارات مروارید، (۱۳۴۵)

پاییز در زندان، انتشارات مروارید، (۱۳۴۸)

عاشقانه‌ها و کبود (۱۳۴۸)

بهترین امید (۱۳۴۸)

برگزیده اشعار (۱۳۴۹)

در حیاط کوچک پاییز در زندان (۱۳۵۵)

دوزخ اما سرد (۱۳۵۷)

زندگی می‌گوید اما باز باید زیست... (۱۳۵۷)

ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم (۱۳۶۸)

گزینه اشعار (۱۳۶۸)

 

 

                                                          ((منابع))

چهل وچند سال با امید، یداله قرایی ، انتشارات بزرگمهر، چاپ اول، زمستان ۱۳۷۰

بینش اساطیری درشعرمعاصرفارسی،بهزاد رشیدیان،انتشارات گسترده،چاپ اول، بهار۱۳۷۰

آخر شاهنامه : مهدی اخوان ثالث ، انتشارات مروارید، چاپ پنجم۱۳۵۶

از این اوستا:مهدی اخوان ثالث ، انتشارات مروارید،چاپ ششم ۱۳۶۲

پائیز در زندان:مهدی اخوان ثالث ، انتشارات روزن، چاپ اول ، خرداد ۱۳۴۸

زمستان، مهدی اخوان ثالث، انتشارات مروارید ، چاپ هفتم، ۱۳۵۷

نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/09ساعت 23:36 توسط ثلج| |


Design By : Night Skin